زندگی با چشمان بسته

زمزمه های شبانه


در کمر پدرمان بودیم جایمان خوب بود ...


سالها پیش شبی که پدر جوان بود و مادر جوان تر


ثانیه ها " نیمه شب " را نشان میداد

 و وقتِ خوابیدنِ کنار هم ...
 

عشوه ای بر پا شد !



 ما از کمر پدر انتقال یافتیم به شکم مادر ...
 

ما با گوش خودمان شنیدیم که فنرهای تخت راضی نبودند از این سفر ...




9 ماه به هر دری کوبیدیم در شکم مادر که بی خیالِ ما شوید ، نشد !
 

به دنیا آمدیم که ای کاش سر زا رفته بودیم !!!

 

حالا هر روز هزار بار به خودمان می گوئیم :


ای کاش
در آن خود أرضایی های دورانِ بلوغ پدر
 

نوبتِ ما میشد که به دستمال کاغذی آمیخته می شدیم
 

و

در سطل آشغال می اُفتادیم
 

که آن دستمالِ کاغذی
شرف داشت


به این " دنیای کاغذی " !!!

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 14:51 توسط اسما|

خیالت راحــتـــــــــــــ…
شکسته ها نفرین هم ب کننـــــــــــــــــد ،
گیرا نیـــــــــــــ ست…!
نفــــــــــــــــرین ،
ته دل می خواهــــــــــد
دل شکسته هم که دیــــــــگر
ســـــــــر و ته نــــــــدارد…

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 15:59 توسط اسما|

בخـتــَــر ڪـ‌ﮧ بــآشے

میـבونـــے اَوّلــــیـטּ عِشــق زنـבگیـتــ پـــِבرتـــ‌ﮧ

בخـتــَــر ڪـ‌ﮧ بــآشے میـבونـــے مُحکــَم تــَریـטּ پَنــآهگــاه בنیــآ

آغــوشِـ گــَرمـِ پـــِבرتـــ‌ﮧ

בخـتــَــر ڪـ‌ﮧ بــآشے میـבونــے مــَرבانـــ‌ﮧ تـَریـטּ בستـــــے

ڪـ‌ﮧ مـیتونے تـ ـو בستـِـت بگیـــریو

בیگـ‌ﮧ اَز هـــیچے نَتــَرسے

בســــتاے گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِבرتـــ‌ﮧ

בخـتــَــر ڪـ‌ﮧ بــآشے میـבونــے هـَـــمـ‌ﮧ ے בنیــا پـבرتــﮧ

בخـتــَــر ڪـ‌ﮧ بــآشے میـבونــے

هَر ڪُـجاے בنیـا هَمـ بـــآشے

چــ‌ﮧ بـاشـ‌ﮧ چـــ‌ﮧ نَبــاشـﮧ

قَویتــریـטּ فِرشتــــ‌ﮧ ے نِگهبـــاטּ پـــِבرتـــ‌ﮧ

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 11:12 توسط اسما|

اگه خواستی بفهمی تو دل یکی چی میگذره

ازش نپرس: چون دروغ میگه

فقط هدفنشو بردار ببین چی گوش میده

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 11:37 توسط اسما|


اﮔﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺩﺳﺖ

ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺟﺰ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ.

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻠﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺖ.

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﺮﺩ....

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺨﺎﻃﺮ * ﺗﻮ* ﭘﺎﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻏﺮﻭﺭﺵ.

ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻃﻌﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﺭﻭ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ .…

اگه برای اولین بار توی آغوشت خوابید...

ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻭﺟﺪﺍﻧﺖ ﻗﺪﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ* ﺍﻭﻟﯽ*ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ!

ﺍﻭﻥ * ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ* ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ!.

ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﮕﺬﺭ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:9 توسط اسما|

جســـارت مـــی خــــواهــد!!!



نــزدیــک شــدن بــه افــکــار دختــری...

کــه روزهـــا...



مــردانــه بـــا زنــدگــی مــی جنـــگد ...



امــا شـــب هــا...



بالــشــش از هـــق هـــق هـــای دختــــرانه خیــــس اســـت ... !

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 21:7 توسط اسما|

بعضی وقت ها دلم فقط یک آغوش می خواهد... یک آغوش تنگ و گرم... دلم می خواهد سر بر روی سینه ای بگذارم که صدای تپش های آرام قلب درونش تمام وجودم را به آرامش سوق دهد... دلم سینه ای را می خواهد که قلب داشته باشد... نه یک تکه سنگ...!
دلم فقط صدای آن تپش ها را می خواهد... نه هیچ صدای دیگری... حتی صدای تیک تاک ساعت هم نباشد...! در سکوت مطلق فقط یک آغوش باشد و صدای تپش های قلب درونش...!
بعضی وقت ها دلم میخواهد شانه ای باشد... شانه ای باشد تا سرم را آهسته رویش بگذارم و غرق در آرامش شوم... شانه ای باشد که وقتی اشک های وحشی و بی امانم خیسش کردند هم چنان ثابت بماند و یک کپسول آرامش باشد برای من...! (البته یاد خداآرامش بخشه)
بعضی وقت ها دلم می خواهد دستی باشد... دستی که موهایم را آهسته نوازش کند... آن قدر نوازش کند تا همه ی این تلخ کامی ها فراموشم شوند...! دستی باشد که به جای پاک کردن اشک هایم فقط نوازشم کند...! فقط نوازش...!
آخر مگر من چیز زیادی می خواهم...؟ یک آغوش انقدر زیاد است...؟ یک آغوش که پناهگاه تنهایی هایم باشد انقدر زیاد است...؟ 
حتما زیاد است دیگر...! 
قطعا من یه کم... فقط یه کم... زیاد از حد زیادی خواهم...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 17:14 توسط اسما|

عیب نداره ...

عیب نداره که " تـــنـــهـــایـــی "...

عیب نداره که شبا بدون " شــب بــخــیــر عــشــقــت " می خوابی ...

عیب نداره که جمله ی "دوســتــت دارم " رو نمیشنوی ...

عیب نداره که دلش دیگه برات " تــنــگ " نمیشه ...
...

.........عیب نداره که خیانت دیدی و دم نزدی ...

عیب نداره زیره بارون بدون اون ، باید " تــنــهــا " خیس شی ...

عیب نداره اونیکه گفت تا آخرش باهاته الان نیست که" درد " هاتو بهش بگی

عیب نداره ، " خــدا بــزرگــه " اونم تنهاست ، دوستت دارم های تورو

میشنوه و دلش  برات تنگ میشه !

"اونیکه قدر تورو ندونست یه روز توو حسرت داشتنت میسوزه . . . !!






تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
 
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خو اهم گریست و انتظار کشیدنم را

پنهان خواهم کرد
 


اگه بهش زنگ میزنـے رد میکنه
اگه میگـے دوست دارم اون فقط میخنده
اگه شبا بدون شب بخیر گفتن تو خوابش میبره
یعنی تارخ انقضاے تو تو دلش تموم شده
این یه قانونه ..!!!
با قانون آدما نجنگ ..
غرورت لـ ــه میشه ..

دنبال منبعش نگردین قانون جنگل منبع نداره ...

هر وقت بین دو نفر عاشق شدی!

نفر دومو انتخاب کن...

چون اگه عاشق اولی بودی هیچ وقت عاشق دومی نمیشدی!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11:23 توسط اسما|

لعنت به این زندگی ....

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه است.

وقتی که خندیدیم گفتن دیوونه است.

وقتی که جدی بودیم گفتن مغروره.

وقتی که شوخی کردیم گفتن سنگین باش.

وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفه.

وقتی که ساکت شدیم گفتن عاشقه.  

حالا که عاشقیم می گن گناهه...


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11:22 توسط اسما|

 

چرا دردنیای من روز و شبم سیاهیه

یکی به من حالی کنه خوشبختی از چه راهیه

هرچی که صبر من کشید به روزگاراثر نکرد

خدا که خواست قسمت کنه سهم من شد رنگ زرد

چیزی نموند از عمر من شکل پاییزم و برگ

حتم دارم  خوشی را ببینم لحظه ی مرگ

هرچی گشتم در خودم من کجایم نیستم

اشفته ام از حال دل در بیقراری زیستم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:58 توسط اسما|

ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺖ ”

ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺗﻨﮓ ﺷﻮﺩ ..

ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ..

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ..        
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺮﯾﺰﯼ ..

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:55 توسط اسما|

 بغض بزرگترین اعتراضه...

اما اگه بترکه دیگه اعتراض نیست , التماسه...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 19:36 توسط اسما|

چِـــــرا ســـاکِـــــــــــت نِـــــمیـــشَوی ؟

صـــِدایِ نـــَفـَســهایـــَتـــ در آغـــوش او

از ایـــن راه دور هــــَم آزارم میـــدهد...

لــــَعـــنَتــــی...آرامــــتَر نـــَفـــَس نـــَفـــَس بـــِزن

................................................................................................

یادت باشد دلت که شکست

سرت را بالا بگیری

تلافی نکن...فریاد نرن...

شرمگین نباش

صبور باش و ساکت!

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود....

........................................................................

از دور دوستتــــــــ داشتم !
بی هیچ عطـــری
آغــــوشی
نگاهــــــــــی
یا حتی بوســـــــــــه ای
تنـــها دوستتـــــــــ داشتمــــــ …
اما حالا اگه دور شــــی …
چه کـــــنم با اینهمــــه وابستــــــــــــــگی

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:49 توسط اسما|

 

شهر من اینجا نیست !
اینجا…
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!
.
شهر من اینجا نیست!
اینجا…
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!
.
من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:5 توسط اسما|

به سلامتی سیگارم که لااقل اینو میدونم هیشکی قبل خودم لبش به لباش نخورده.

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:39 توسط اسما|

به بعضیا باید بگی :

عزیزم حتی اگه “خدا” خودش بیاد پایین واسه تضمینت

 

یا شیطانو بفرسته

 

واسه به گردن گرفتن تقصیرت ، دیگه فایده نداره !


“خراب شد تصویرت”

 

 

............................................................................................

رفت …

تو را به خدا سپرد و خودش را به دیگری ...

 

 

 



نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:36 توسط اسما|

بیـا عـاشق شـو
عشق، تصمیم قشنگی ست
بیـا عـاشق شـو
نه اگر قلب تو سنگی ست
بیـا عـاشق شـو
آسمان زیر پروبال نگاهت آبی ست
شوق پرواز تو رنگی ست
بیـا عـاشق شـو
ناگهان حادثه ی عشق، خطر کن، بشتاب
خوب من، این چه درنگی ست
بیـا عـاشق شـو
با دل موش، محال است که عاشق گردی
عشق، تصمیم پلنگی ست
بیـا عـاشق شـو
تیز هوشان جهان، بر سر کار عشقند
عشق، رندی است، زرنگی ست
بیـا عـاشق شـو
کاش در محضر دل بودی و میدیدی تو
بر سر عشق، چه جنگی ست!
بیـا عـاشق شـو
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
صورت آینه زنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
می رسی با قدم عشق به منزل، آری...
عشق، رهوار خدنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
باز گفتی تو که فردا!!! به خدا فردا نیست
زندگی، فرصت تنگی ست،
بیـا عـاشق شـو
کار خیر است، تأمل به خدا جایز نیست!
عشق، تصمیم قشنگی ست

بیـا عـاشق شـو 
 
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 13:11 توسط اسما|

 


همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوایـــــــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــایــی

تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدایــی

ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلـــگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــداییــــــــــم

ما، دل میبازیم دریا دریا ،تابیکران،عاشقای بی پرواییم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــداییم

ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران

عاشقـــــــای بی پــــرواییـــــــــم

ای تورؤیـای شبهای مـــــــن

عشق و ببین تو چشمای من

دستات و تو دســت من بگذار

درلحظه های دیـدار

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 20:12 توسط اسما|

حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن

شوقی ندارم برای از عشق نوشتن ، جایی ندارم برای رفتن!

اینگونه باید بمانم ، بسوزم و بسازم با این عشق خیالی!

عشقی که آخرش پیداست ، زندگی با تو یک رویاست !

تقصیر قلبم بود که عاشق شدم تا چشم بر روی هم گذاشتم دیدم که اسیرم!

اسیر قلبی که باور نمیکند مرا ، حس نمیکند مرا در لحظه های تنهایی اش!

هنگام گفتن درد دلهایم صدای مرا نمیشنوی ،  هنگام اشک ریختن ،  

گونه خیس مرا نمیبینی!

احساس میکنم برایت سرگرمی هستم ، تو با من بازی میکنی و  

من تنها نظاره گر هستم!

تو آرزوهایی را در دلت داری ، افسوس که من جایی در آرزوهایت ندارم !

حرفی ندارم برای گفتن ، راهی ندارم برای ماندن

ماندنم بیهوده است ، رفتنم محال و این است یک زندگی پر از عذاب!


تحمل میکنم این عذاب را ، منتظر میمانم تا بیاید روزی که  

یا مرا تنها میگذاری و یا عاشقانه با من میمانی !

مرا باور کن ای عشق ، نگذار در خیالم با تو باشم ،  

بگذار همیشه عاشق تو باشم ،

به حقیقت این عشق ایمان داشته باش ،  

مرا درک کن و دوستم داشته باش....

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 20:7 توسط اسما|

ببخش منو که باعث عذاب وجدانت شدم
ببخش منو که بچگی کردم و خواهانت شدم

ببخش که التماس من می لرزونه دل تو رو

ببخش که میخوام بدونم هر لحظه ای حال تو رو

تو رو خدا ببخش اگه غرورم و جا می ذارم

وقتی که اسم تو میاد رو همه چی پا میذارم

عزیز من ببخش اگه فراموشت نمی کنم

ببخش که تو خیالمم حتی بوست نمی کنم

ببخش که نیمه های شب فاصله رو داد میزنم

ببخش که توی خوابمم اسمت و فریاد میزنم
ببخش که دست من هنوز لایق دستات نشده

راستی بدون که قلب من دلخور از حرفات نشده

ببخشید محمد

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 20:2 توسط اسما|

 

  نایی دگر ندارم  ، خندیدنم به زور است  

ماندم در این دو راهی، دنیا چه سوت و کور است   

 

در غم اسیر و مبهوت ،از زندگی گسستیم 

نفرین بر این زمانه ، مرگم که بی شعور است  

 

در کارزار هستی ، می گویمت تو پستی  

با قلب من غم تو ، بد جور جفت و جور است  

 

خواهم کمی بنالم ، تا تو شوی کنارم  

اما چه سود یارم ، سر منزل غرور است  

 

غم در کمین نشسته ، لبخند چهره بسته  

در قلب این شکسته ، بی راهه ها وفور است  

 

دلتنگ از عزیزان ، خوشی زما گریزان  

سیمای اشک ریزان ، شادی چه بی حضور است

 

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 19:56 توسط اسما|

گاهی برو...گاهی بمان...گاهی بخند...

گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن...گاهی فریاد بزن...

گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن...گاهی رها شو...
... ...
گاهی ببخش...گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...

گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...

گاهی زندگی کن...گاهی باور کن...

گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک
باش...

گاهی چتر باش...گاهی باران باش...

گاهی شب باش...گاهی مرد باش..

گاهی فرشته باش...گاهی سیلی بزن...

گاهی مرگ...گاهی زندگی...

گاهی سوال...گاهی جواب...
 
گاهی دریا ...گاهی برکه...

گاهی همه چیز...گاهی هیچ چیز...

اما همیشه... همیشه انسان باش....!

 

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 19:51 توسط اسما|

 

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم

نسل خوابیدن با اس ام اس

نسل دردودل با غریبه های مجازی

نسل غیرت رو خواهر

روشنفکری رو دختر همسایه

نسل پول ماهنه                       

نسل عکس های برهنه بازیگران

نسل جمله های کورش و شریعتی

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس

نسل تنهایی,نسل سوخته

یادمان باشد مادامی که به جهنم رفتیم زیر لب بگوییم یادش بخیر دنیای ماهم اینجوری بود

وعده ی دیدار ما دروازه ی هفتم جهنم

http://upload.p30pedia.com/uploads/1285397685.jpg
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1392ساعت 19:49 توسط اسما|



      قالب ساز آنلاین